۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

پرنده هاي قفسي


پرنده اي كه تو يه قفس بزرگه هميشه احساس خوشبختي ميكنه، هميشه راضي از اينه كه قفس بزرگي داره، يا حداقل قفسش از مال بقيه پرنده ها بزرگ تره. ولي امان از روزي كه هوس پرواز كنه و بپره و بخوره به ديوار قفس، اون موقع ست كه نم نم افسرده ميشه و سر و كله خودشو خوني ميكنه.
حكايت ما هم همينه، هميشه توي قفس زندگي ميكنيم و حواسمون نيست. صبح كه بيدار ميشيم بايد از قفس خونه راه بيافتيم بريم به يه قفس ديگه كه تا شب براي يكي كار كنيم و آخر ماه يه پولي بذاره كف دستمون كه از گشنگي نميريم. عصر كه اجازه بيرون رفتن از محل كار رو داريم ميريم بيرون. گاهي مهموني ميريم و تو جاهاي تكراري آدماي تكراري ميبينيم و حرفاي تكراري ميزنيم و تموم. گاهي ميريم سينما، تو يه قفس بزرگ و فيلم ميبينيم، فيلمايي كه اجازه داريم و قسمتهايي كه اجازه داريم ببينيم رو ميبينيم. خونه هم كه بريم رسيديم به قفس خودمون، تازه بايد تا صبح تو قفس آغوش يكي باشيم كه...
ميريم مسافرت و ميرسيم به دريا، انگار كم كم داريم ميفهميم كجاييم، آخه دريايي در كار نيست، همش ديواره و ويلا. فقط بايد گردن رو به كار بندازي و اگه سوراخي پيدا شد دريا رو ببيني. ميزنيم به جاده و ميريم لا به لاي كوه ها تو گردنه ها، اون موقع ست كه ميخوريم به ديوار قفس، وقتي ميبينيم كنار جاده رو كاملا حصار كشي كردن، جايي كه هنوز چند كيلومتر تا مرز فاصله داره، روي كوه ها و ته دره ها. همه جا رو ديوار كشيدن تا يه وقت پرنده اي هوس پريدن نكنه.