۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

اون خانوم های ته دسته هم سینه بزنید... آی قربون اون سینه هاتون برم!

امروز عاشورا، نوحه خون محل ما; اون خانوم های ته دسته هم سینه بزنید... آی قربون اون سینه هاتون برم!

اینکه خوب فقط یه سوتی بود و باعث خنده جمعیت شد. میخوام بگم نوحه خون یه آدم معمولی که فقط صدای قشنگی داره و میتونه خوب کپی کنه، خیلی هاشون حتی دو تا کتاب در مورد امام حسین هم نخوندن که دارن براش مرثیه میگن. مشکلی با این قضیه ندارم، مشکل من اینه که تو جامعه بیش از حد به این افراد اهمیت داده شده. مثلا اینکه کمتر هیئتی تو تهران پیدا میشه که یه قسمتی از برنامه اش سخنرانی یه روحانی باشه ولی چندین نفر میان و شروع میکنن شعر میخونن و مردم سینه میزنن.
این اشکال رو بگذارید کنار اشکالات دیگه* عزاداری مرسوم در ایران تا ببینید یا حسین یا حسین فقط ادعاست که به اندازه کافی داریم


* مثلا اینکه خیلی ها چند روز تو این هیئت و اون هیئت گریه میکنن و به سر و کله خودشون میزنن اما حتی یه ساعت در مورد راه و رسم و هدف امام حسین چیزی نمیشنوند.

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

کوشش آن حقگزاران یاد باد


روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند و بلا
کوشش آن حقگزاران یاد باد
امروز دلم گرفته بود و صبح رفتم بهشت زهرا تا سری به شهدا بزنم. خیلی لذت بخش بود، خاطرات گذشته رو زنده کرد برام. حس قشنگی بود مثلا وقتی سر قبر سهراب چند نفری نشسته بودیم، میدونستیم تنها نقطه مشترکمون چشمای خیسمون نیست.
خلاصه جاتون خالی بود، گاهی وقتا یه سری بهشون بزنید.

پ ن: توی راه تو مترو نشسته بودم که یه پسر بپه افغانی فالی رو بهم فروخت که شعر بالا توش بود، وسط جمعیت به گریه انداخت منو.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

تیر اندازی با "کلت"، ویژه کارکنان

بعد از شایعاتی در مورد امکان ورود جریان مشایی به فاز نظامی، بقیه هم به فکر افتادن. از جمله سردار قالیباف، رییس جمهور آینده جمهوری اسلامی...

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

فیلتر کیلو چنده اصلا؟


هیچ کاری برای من به اندازه نوشتن وبلاگ لذت بخش نیست. حتما به همین دلیله که  نزدیک شش سال مشغول این کار بودم و بیشتر از ده وبلاگ با موضوعات مختلف داشتم و تو این مدت 4 وبلاگ فیلتر شده رو دستم مونده. آخرین وبلاگم همین "چپیسم" بود که خیلی بهش علاقه داشتم و تمام سعی ام این بود که چیزی ننویسم تا فیلتر نشه. تا اینکه بعد وقایع سال 88 بدون اینکه مطلبی نوشته باشم که خلاف قانون باشه فیلتر شدم. مثل همیشه سرد شدم و کارم رو ادامه ندادم.
چند وقت پیش به فکر افتادم دوباره وبلاگ نویسی کنم و مدتی دنبال اسم و آدرس بودم که با خودم گفتم تا کی قراره از این شاخه به اون شاخه بپرم؟ تازه فیلتر کیلو چنده اصلا؟ سه ساله فیسبوک فیلتره اما پر بازدید ترین سایت تو ایرانه و ...
این شد که تصمیم گرفتم همین "چپیسم" عزیزم رو بزرگش کنم تا دامادیش رو  ببینم. تا جایی هم که میتونم سیاسی نمینویسم(خیلی سخته) به دلایلی که میگم بعدا.

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

عشق پیر


پیر مرده رو از پنجره طبقه چهارم دیدمش. سرسنگین و سیاه پوش. با اینکه هوا تاریک بود اما برام دوست داشتنی به نظر میومد. پیرمرد که مدتیه(نمیدونم چه مدت، یه ماه یا یه سال یا... ( بیشتر از یه ماهه)) همسرشو از دست داده هر جمعه صبح میره به دیدارش. البته خیلی صبح، یعنی ساعت 5 صبح میره بهشت زهرا. حتما حال میکنه با زنش تنها باشه. تنها باشه و احتمالا درد دل کنه. درد نبودن، درد تنهاییش، درد بچه ها و هزارتا درد دیگه که با رفتنش بیشتر احساس میکنه. قضیه اینه که هر جمعه همسایه ما طرفو سر قرار عاشقانه اش میرسونه. تو محل خودمونه و یادم نمیاد تازگیها کسی مرده باشه این طرفا! امروز هم اشتباهی به جای زنگ پایین بالارو زد و گفت که علی آقا صبح ساعت 5 یادت نره بیای... . من گرفتم کیه و اشتباهی زده زنگو (شنیده بودم قضیه شو). بهش توضیح دادم و گفتم من بهش یادآوری میکنم فراموش نکنه. بعد از پنجره چشام افتادن بیرون و محو دیدنش شدن.
موقع دیدنش آرزوم این بود که یه صبح جمعه من باهاش برم و ببینم تو هوای گرگ و میش، توی مرز دو دنیا با همسرش چی میگه و چی میشنوه ! تو تنهایی صبح و تو شهر ارواح عشقشو چجوری منتقل میکنه؟ برام یه تناقضبه وجود اومده در مورد عشق. این روزها که دارم به اشتباه بودن عشق میرسم زیبایی عشق این مرد داره متحولم میکنه. حرفای قلمبه نمیزنم، واقعا تو منطقم کم آوردم. این روزا که میخوام به شریک آینده(؟)خودم بفهمونم عشق یه چیز موهومه و پر از فریب، این پیر عاشق بهم نشون میده که حتی اگه فریب بودن عشق درست باشه باز هم زیباست....
فردا که من نمیتونم اونجا باشم. اما دوست دارم یه روزی انقدر عاشق باشم که بتونم حس کنم پیرمرد چی میگه به معشوقه ی تو خاکش.....

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

انقلاب کردن به معنی پیروز شدن نیست


این روزها مردم ایران با پیامک "تونس تونست، ایران نتونست" حسرتشون رو به هم انتقال میدن. البته کم غصه نداره بعد از چند ماه تلاش و صد و چند نفر کشته و صدها سال زندان به نتیجه ای که میخواستیم نرسیدیم. اما دلیلی نداره تا ما حسرت تونس و مصر و بقیه کشورهای عربی رو بخوریم. چرا که اونا دارن انقلاب میکنن و ما نتونستیم؟ از نظر من این تفکر اشتباهه چون انقلاب کردن به معنی پیروز شدن نیست، فقط میتونه امتحان دوباره باشه. پدران ما هم 32 سال پیش انقلاب کردن، به چی رسیدن؟ حتی خودشون هم روز خوش ندیدن.
پس چاره ی کار کجاست؟ به عقیده من تا وقتی فرهنگ و تفکر یک جامعه درست نشه هیچ انقلابی مردمش رو به نتیجه نمیرسونه. فکر میکنید تونسی ها یا مصری ها در صورت پیروزی انقلابشون به حکومت دلخواهشون میرسن؟ نخیر، به احتمال زیاد تنها به دام دیکتاتور دیگه ای میافتن.
اینا رو دیروز به پدرم گفتم و در جواب گفت خوب انتخابات برگزار میکنن و دموکراسی برقرار میشه. منم تو جواب گفتم خوب 32 سال پیش در ایران هم همین اتفاق افتاد دیگه. آخرش چی شد؟ همون انتخابات هم به گند کشیده شد.
ببینید تا وقتی مردم کشوری به آزادی و حقوق بشر و حق انتخاب اعتقاد پیدا نکردن، هیچ انقلابی نمیتونه براشون آزادی و حقوق بشر و دموکراسی به ارمغان بیاره.
پس توصیه میکنم به جای عصبانیت و نا امیدی و حسرت، فرهنگ سازی کنیم و اطلاع رسانی. بیشتر از همه چیز به آگاهی احتیاج داریم.
در ضمن مردم هم چندان از نتیجه دهی انقلاب مطمئن نیستن. مگر نه 25 خرداد پارسال تهران دست مردم بود. اما شب به امید اصلاح حکومت شهرو دوباره به حکومت تحویل دادن و رفتن خونه هاشون.

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

روایت حسین زمان از فقر


همیشه برام سوال بود چرا تو کشوری که همیشه یه درآمد خدادادی داره(نفت و گاز و ...) وضع مالی مردم باید انقدر خراب باشه. حسین زمان در وبلاگش داستانی در مورد پیرمرد مسافر کشی نوشته که برای گذران زندگیش مجبوره از مسافر بخواد اگه میتونه بیشتر کرایه بده. اول مطلب حسین زمان رو بخونید:
«  چند روز پیش یکی از دوستان ماجرای سفرش به شهری از شهرهای ایران را اینگونه برایم تعریف کرد . او گفت طبق روال همیشگی وقتی به فرودگاه رسیدم برای عزیمت به محل مورد نظر از یک تاکسی ویژه فرودگاه استفاده کردم . در مسیر از راننده که پیر مرد نحیف حدود ۷۵ ساله ای بود پرسیدم آیا قیمت کرایه تاکسی تغییری کرده ؟ با کمی صبر و با احتیاط گفت نه هیچ تغییری نکرده چون اجازه نداریم تغییر بدهیم . گفتم چرا اجازه ندارید ؟ گفت: چون بعد از اعلام طرح هدفمند کردن یارانه ها همه ما را جمع کردند و تهدید کردند اگر نرخ کرایه را افزایش دهید با شما برخورد جدی خواهد شد و مجوزتان را باطل میکنیم . تعدادی مثل من که دیگر پیر شده ایم و از بی کار شدن وحشت داریم جرأت نمیکنیم کرایه ها را اضافه کنیم . او با غم و غصه ای که در چهره اش نمایان بود ادامه داد من با وام و قرض گرفتن توانسته ام این ماشین را با سختی بخرم و در آژانس کرایه اتوموبیل فرودگاه مشغول کار بشوم . باید با این درآمد اندک زندگی ام را با زن و چند فرزند اداره کنم .
بعد از حدود یک ساعتی به مقصد رسیدم و مبلغ کرایه را پرسیدم و راننده با اشاره به تاکسی متر گفت ۸۴۰۰ تومان و بعد از من پرسید آیا با کرایه دفعات قبل فرقی میکند ؟ گفتم نه همیشه همین حدود بوده و از او تشکر کردم . داشتم پول را میشمردم که ناگهان پیر مرد با شرم و خجالتی که در چهره اش کاملا نمایان بود گفت : میتوانم از شما خواهشی بکنم ؟ گفتم بله بفرمایید . گفت : اگر از دستم ناراحت نمیشوید و گزارش نمیکنید و اگر خودتان با میل خودتان میتوانید کمی بیشتر کرایه بدهید تا من بتوانم با این همه سختی از خجالت زن و بچه ام در آیم با این افزایش قیمت بنزین من دیگر دخلم با خرجم همخوانی ندارد . ناگهان دنیا مقابلم تیره و تار شد و بدون اینکه بیش از این پیر مرد را شرمنده کنم دو برابر مبلغ کرایه را به او دادم و خداحافظی کردم .
آنچه در این داستان واقعی مشهود و درد آور است تنها فقر و دشواری زندگی اقشار آسیب پذیر جامعه نیست . تنها این بیعدالتی آشکار نیست که یک پیر مرد ۷۵ ساله در دوران کهولت بجای استراحت در خانه و آرامش خیال بایستی با حال مریض و ضعف فراوان پشت فرمان اتوموبیل بنشیند و ساعت ها رانندگی کند. به نظر من درد آورتر از همه وارد آمدن فشار روحی و روانی بر پیرمرد سالخورده زحمت کشی است که سالها با آبرو زندگی کرده و اینک تنگدستی و استیصال او را وادار میکند عزت نفسش را برای بقای خانواده زیر پا بگذارد و... .
وای بر شما دروغگویان و لاف زنان و فریبکارانی که اینگونه شرافت انسانها را به بازی میگیرید و وای بر ما که میبینیم و میشنویم و ساکت مینشینیم . خداوندا تو را به عدالتت قسم میدهم داد مظلومان را از ظالمان بستان .»
شاید وضع این پیرمرد چندان هم بد نبوده. در مقایسه با پیرمردهایی که بیشتر از 70 سال سن دارند و مشغول دستفروشی و حتی کارگری هستن. کسانی که بعد از سالها سختی و کار هنوز هم نتونستند به موقعیتی برسند که این سالهای آخر رو به استراحت یا کارهای مورد علاقه شون بپردازن.
به زودی گزارشهای مستندی در مورد وضع معیشت مردم مینویسم. هر وقت از شر این امتحانات خلاص بشم.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

وقتی برف میاد خوشحال نشید


گوشه ی پارک، نزدیک بزرگراه سعیدی یه دیوار به شکل L با ارتفاع تقریبا 1.5 متر هستش. همون دو تا دیوار نقش چهاردیواری یه خانواده رو داره. کنارشون هم شهرداری یه نمازخونه جاده ای با کلی خرج ساخته که تا حالا ندیدم کسی بره داخلش. یه تیکه موکت و چند تا پتو هم کل اثاثیه خونه شونه. یه زن نسبتا پیر ، یه پسر جوون و یه دختر بچه 6 یا 7 ساله هم اعضای این خانواده رو تشکیل میده.
تقریبا یه هفته ای هست که اونجا ساکن شدن. علتش رو نمیدونم. جراتش رو هم نداشتم برم بپرسم(شرم یا هر چیز دیگه). بچه های دیگه با مادراشون میومدن پارک بازی کنن که این دختره فقط نگاشون میکرد، از جلوی در خونه شون. یا از توی خونه شون. دستم میلرزه وقتی در مورد این بچه معصوم مینویسم.
هوا سرد بود و هواشناسی هر روز بارون و برف پیش بینی میکرد و من فقط دعا که خدا نکنه بارون بیاد. به هر حال سرمای خشک بهتر از سرمای خیسه. دیروز صبح که دوباره از اونجا رد شدم دیدم اون دختر بچه بینشون نیست. برای اینکه مطمئن بشم یه ساعتی اون اطراف چرخ زدم. احتمالا یکی دلش به رحم اومده و دختره رو برده خونه شون تا حداقل تنش از سرما حفظ بشه.
امروز صبح که بیدار شدم و دیدم زمین خیسه(اینجا فقط بارون اومده) ابرای همین آسمون مثل آوار رو سرم خراب شد. فقط لباس پوشیدمو رفتم سمت همون پارک. رفتم که نه، تقریبا دوییدم به طرفشون.
نگران نباشید، چون اونجا نبودن. اما نمیدونم کجا، بلاخره هر جایی که باشن از اونجا بهتره. خونه ی فامیل یا خوابگاه شهرداری و ... .
ببخشید منو که باعث شدم ناراحت بشید(شدید؟!). اما خواهشا یه کم به هم رحم داشته باشیم. اگه همچین صحنه هایی دیدید مثل من به راحتی از کنارش رد نشید. اگه امشب یه معتاد دیدید که جای خواب نداره یه گوشه از... از... از حتی پارکینگ خونه تون رو بدید تا شبو بخوابه.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

قدیس پرستی ایرانیان


به نظر من اصولا تفاوتی بین انسانها نیست. در کل همگی بدنهای شبیه هم دارند و از لقاح بین اسپرم و تخمک به وجود می آیند. هر کس هم طرز تفکری دارد که تفکرش (نه خودش) میتواند مورد قبول جمع باشد یا نباشد. حرفم این است که اگر شخصی نسبت به بقیه موجودات برتری دارد تنها از تفکر او نشات گرفته نه رنگ و نژاد و خانواده و ... . همان طور که در قرآن نیز برترین افراد با ایمان ترین آنان شناخته میشوند. این ایمان میتواند ایمان(اعتقاد و عمل) به هر چیز خوبی از جمله  آزادی و عدالت و ... باشد.
هدفم از این فلسفه بافی گفتن چند مطلب در مورد مرگ شاهپور پهلوی پسر کوچک محمد رضا پهلوی ست.
من اصلا قضاوتی در مورد حکومت سابق و حکومت فعلی ندارم که بخواهم از پادشاه یا همان رهبر هر کدام تعریف یا بدگویی کنم.
حرف من با کسانی ست که بعد از مرگ آقای شاهپور پهلوی شروع به تعریف و تمجید از او کردند. البته که تعریف اشکالی ندارد. اما اگر این مدح گویی بر اساس تعریف از جایگاه خانواده پهلوی در بین بقیه انسانها باشد، اگر براساس فرض حکمرانی (یا همان ولایت معنوی در فقه شیعی) این خانواده بر ایرانیان باشد، اگر همراه با لقب خاصی همچون شاهزاده (یا آقازاده) باشد و اگر هرگونه برتری برای وی نسبت به دیگران در نظر بگیرد اشکال دارد. اشکال آن نیز همان یکسان بودن انسانها منهای تفکر آنهاست.
البته ما ایرانی ها از هزاران سال پیش تا همین روزها عادت کرده ایم برای برخی برتری هایی غیر منطقی در نظر بگیریم.

پ ن1: مرگ این مرحوم رو به نزدیکانشون تسلیت میگم و از 20:30 ابراز انزجار میکنم که از مرگ یه نفر ذوق زده میشه.
پ ن2: عزیزای بالاترینی، وبلاگستانی، گودری و فیس بوکی، تو رو به هر چی اعتقاد دارید دچار روزمرگی نشید، به خدا اونقدر مساله مهم داریم که نباید وقت همدیگه رو برای اتفاقات ناچیزی مثل ساخته شدن یه طنز و ... بگیریم.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

صد بار اگر فیلترم کردی باز آیم

وقتی عادت به نوشتن داشته باشی، حتی اگه نوشته هات نظر خودتم جلب نکنه باز هم نوشتن برات لذت بخشه.
من حدود 6 ساله که دارم وبلاگ نویسی میکنم. اولین وبلاگم هم در مورد فوتبال بود و به طرفداری از استقلال! بعد از انتخابات سال 86 مجذوب سیاست شدم و رفتم تو خط سیاست. از همون دوران بود که فیلترینگ شروع شد و وبلاگهای من یکی پس از دیگری فیلتر شدند و ...
آخرین وبلاگم رو فروردین 88 شروع کردم و شهریور فیلتر شد. دوست ندارم وبلاگ فیلتر شده رو ادامه بدم، نمیدونم چرا! اما ازین به بعد با همین آدرس میرم و امیدوارم ده بار فیلتر بشم!
البته وبلاگ قبلی روی بعضی ISP ها فیلتر نیست، با این حال مطالب اون وبلاگ رو انتقال دادم همین جا تا همچنان دیده بشن. اما نوشته هایی که از این تاریخ به بعد مینویسم برای این وبلاگه و حدس میزنم کمی متفاوت باشه. علتش هم ترس از فضای امنیتی حاضره! (ترس که ترس نداره، یه کم هم ما تقیه کنیم!)