۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

عشق پیر


پیر مرده رو از پنجره طبقه چهارم دیدمش. سرسنگین و سیاه پوش. با اینکه هوا تاریک بود اما برام دوست داشتنی به نظر میومد. پیرمرد که مدتیه(نمیدونم چه مدت، یه ماه یا یه سال یا... ( بیشتر از یه ماهه)) همسرشو از دست داده هر جمعه صبح میره به دیدارش. البته خیلی صبح، یعنی ساعت 5 صبح میره بهشت زهرا. حتما حال میکنه با زنش تنها باشه. تنها باشه و احتمالا درد دل کنه. درد نبودن، درد تنهاییش، درد بچه ها و هزارتا درد دیگه که با رفتنش بیشتر احساس میکنه. قضیه اینه که هر جمعه همسایه ما طرفو سر قرار عاشقانه اش میرسونه. تو محل خودمونه و یادم نمیاد تازگیها کسی مرده باشه این طرفا! امروز هم اشتباهی به جای زنگ پایین بالارو زد و گفت که علی آقا صبح ساعت 5 یادت نره بیای... . من گرفتم کیه و اشتباهی زده زنگو (شنیده بودم قضیه شو). بهش توضیح دادم و گفتم من بهش یادآوری میکنم فراموش نکنه. بعد از پنجره چشام افتادن بیرون و محو دیدنش شدن.
موقع دیدنش آرزوم این بود که یه صبح جمعه من باهاش برم و ببینم تو هوای گرگ و میش، توی مرز دو دنیا با همسرش چی میگه و چی میشنوه ! تو تنهایی صبح و تو شهر ارواح عشقشو چجوری منتقل میکنه؟ برام یه تناقضبه وجود اومده در مورد عشق. این روزها که دارم به اشتباه بودن عشق میرسم زیبایی عشق این مرد داره متحولم میکنه. حرفای قلمبه نمیزنم، واقعا تو منطقم کم آوردم. این روزا که میخوام به شریک آینده(؟)خودم بفهمونم عشق یه چیز موهومه و پر از فریب، این پیر عاشق بهم نشون میده که حتی اگه فریب بودن عشق درست باشه باز هم زیباست....
فردا که من نمیتونم اونجا باشم. اما دوست دارم یه روزی انقدر عاشق باشم که بتونم حس کنم پیرمرد چی میگه به معشوقه ی تو خاکش.....